تبليغاتX
عاشقانه
 راز زندگی ...

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه‌ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می‌رسد
تو چه فکر می‌کنی؟
کدام یک درست گفته‌اند
من که فکر می‌کنم

 گل به راز زندگی اشاره کرده‌است
هرچه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن

 بیشتر ز غنچه پاره کرده‌است!

قیصر امین پور

|+| نوشته شده توسط ساحل در سه شنبه 19 بهمن1389  |
 تو بمان ...

همه مي پرسند:

چيست در زمزمه مبهم آب؟

چيست در همهمه دلکش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند

که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش کبوترها؟

چيست در کوشش بي حاصل موج؟

چيست در خنده جام

که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

نه به اين آبي آرام بلند،

نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،

نه به اين خلوت خاموش کبوترها،

من به اين جمله نمي انديشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل يخ را با باد،

نفس پاک شقايق را در سينه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاينده هستي را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را مي شنوم؛ مي بينم.

من به اين جمله نمي انديشم.

به تو مي انديشم.

اي سرپا همه خوبي!

تک و تنها به تو مي انديشم.

همه وقت، همه جا،

من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.

تو بدان اين را، تنها تو بدان.

تو بيا؛

تو بمان با من، تنها تو بمان.

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.

من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.

اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛

ريسماني کن از آن موي دراز؛

تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان.

تو بمان با من، تنها تو بمان.

در دل ساغر هستي تو بجوش.

من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.

|+| نوشته شده توسط ساحل در سه شنبه 30 آذر1389  |
 جملاتی از بزرگان...
کارهایی را که در گذشته کرده ایم ما را مانند سایه تعقیب میکند و نسبت به آنها ما را به سوی بدی یا خوشی می کشند.

"توماس کارلایل"


اگر به دنبال کسی هستید که هیچ ایرادی نداشته باشد ، تنها خواهید ماند.

"دیل ادواردز"


به هم رسیدن آغاز است، با هم ماندن پیشرفت و با هم کار کردن کامیابی.

"تولستوی"


عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می برد.

"افلاطون"


|+| نوشته شده توسط ساحل در شنبه 6 آذر1389  |
 مردگان ...
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان نه به دستی
ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و
اندکی سکوت

|+| نوشته شده توسط ساحل در سه شنبه 4 آبان1389  |
 گاهی نمیشود که نمیشود ...
گاهی گمان نمی کنی و میشود

گاهی نمیشود که نمیشود

گاهی هزار دوره دعا بی استجابت است

گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود

|+| نوشته شده توسط ساحل در جمعه 2 مهر1389  |
 به که باید دل بست ...

به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد

|+| نوشته شده توسط ساحل در چهارشنبه 3 شهریور1389  |
 مرو ...
بنشین ٬ مرو ٬ که در دل شب ٬ در پناه ماه

خوش تر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست

بنشین و جاودانه به آزار من مکوش

یکدم کنار دوست نشستن گناه نیست.

بنشین ٬ مرو ٬ صفای تمنای من ببین

امشب چراغ عشق در این خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشین ٬ مرو ٬ مرو که نه هنگام رفتن است.


|+| نوشته شده توسط ساحل در جمعه 29 مرداد1389  |
 مریضم کرده تنهایی ...

اگه فاصله افتاده اگه من با خودم سردم

تو کاری با دلم کردی که فکرشم نمیکردم

چه آسون دل بریدی  از دلی که پای تو گیره

که از این بدترم باشی واسه تو نفسش میره

نمیترسم اگه گاهی دعامون بی اثر  میشه

همیشه لحظه آخر خدا نزدیکتر میشه

تو رو دست خودش دادم که از حالم خبر داره

که حتی از تو چشماشو یه لحظه بر نمیداره

تو امید منی اما داری از دست من میری

با دستای خودت داری همه هستیمو میگیری

دعا کردم تو رو بازم با چشمی که نخوابیده

مگه میذاره دلتنگی مگه گریه امون میده

مریضم کرده تنهایی ببین حالم پریشونه

من اونقدر اشک میریزم که برگردی به این خونه

حسابش رفته از دستم شبایی رو که بیدارم

شاید از گریه خوابم برد .......

|+| نوشته شده توسط ساحل در چهارشنبه 13 مرداد1389  |
 روزهای بی تو ...

روزهایی که بی تو میگذرد،

گر چه با یاد توست ثانیه هاش

آرزو باز میکشد فریاد:

                    در کنار تو می گذشت، ای کاش

|+| نوشته شده توسط ساحل در سه شنبه 29 تیر1389  |
 انتظارت میکشم ...

بوسه بر عکست زنم، ترسم که قابش بشکند/

قاب عکس توست، اما شیشه عمر من است/

بوسه بر مویت زنم، ترسم که تارش بشکند/

تار موی توست اما ریشه عمر من است/

ناز چندین ساله چشم خمارت می کشم/

تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم

|+| نوشته شده توسط ساحل در جمعه 25 تیر1389  |
 همواره تویی...
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خواندم از لابتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی
|+| نوشته شده توسط ساحل در پنجشنبه 17 تیر1389  |
 ...

یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟

سبب ساز سکوت مبهمت چیست؟

برایش صادقانه می نویسم:

                     برای آنکه باید باشد و نیست

|+| نوشته شده توسط ساحل در شنبه 12 تیر1389  |
 پس کی دور آخره؟؟ ....
هر روز عمرم از دیروز بدتره

عمری که هر نفس بی غم نمیگذره

دلگیر و خسته ام

بی روح و خسته ام

نبضم نمیزنه

پلکم نمیپره

می دونم امشبم از گریه تا سحر خوابم نمیبره

این زنده موندنه؟

بازنده بودنه؟

لعنت به تو زندگی

مرگ از تو بهتره

آره مرگ از تو بهتره

دوران گیجی و سر گیجه ایم انگار تمومی نداره

خسته شدم پس کی دور آخره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط ساحل در یکشنبه 6 تیر1389  |
 فردا ...

فردا که نیستی جای تو خالی در لحظه های من دوباره هست...

فردا که نیستی بغض جدایی در گریه هایم دوباره هست...

فردا که نیستی ساعت دلگیر روی گذشته نشسته است...

فردا که نیستی پنجره روز از غمت امروز شکسته است...

........

فردا که نیستی یاد تو با من تا دم مردن دوباره هست...

|+| نوشته شده توسط ساحل در سه شنبه 25 خرداد1389  |
 روزهای جدید ....

عقربه های ساعت کجا می دوید؟!...

بایستید که من تازگی آن روزهای تلخ را

نمی خواهم.........

|+| نوشته شده توسط ساحل در یکشنبه 23 خرداد1389  |
 روزی 21 بار یکدیگر را در آغوش بگیرید ...

حتما روزی 21 بار یکدیگر را بغل کنید!! (+عکس)
در آغوش گرفتن، (Hug) داروی خوبی است. در این حرکت، انرژی منتقل می‌شود و فرد در آغوش گرفته شده تقویت روحی و عاطفی می‌شود. شما برای بقا در زندگیتان به یکبار در آغوش گرفته شدن ، برای حفظ و حراست از زندگیتان به 8 بار ...
این عکس، تصویری از مقاله‌ای است از مجله Ensign magazine May '98 pg. 94 تحت عنوان " در آغوش گرفتن نجات بخش".
این مقاله شرح مفصلی از اولین هفته زندگی یک جفت دوقلو را توصیف می‌کند که در هنگام بدنیا آمدن در دو دستگاه جداگانه انکوباتور( incubator)نگهداری می‌شدند و پزشکان گفته بودند که یکی از آنها زنده نخواهد ماند. اما یکی از پرستاران بخش نوزادان، دو کودک نوزاد را بر خلاف مقرارت بیمارستان در یک دستگاه انکوباتور قرار داد و برای این کار با بیمارستان جنگید.
زمانیکه آنها در یک دستگاه قرار گرفتند، دست نوزاد سالم تر، به گونه ای که پنداری خواهرش را در آغوش گرفته باشد، بر او قرار گرفت. از آن ببعد ضربان قلب نوزاد کوچکتر و بیمار، شروع به عادی شدن می‌کند و دمای بدن او بالا رفته، شکل عادی می‌یابد. پس از مدتی، هر دو آنها زنده می‌مانند و شروع به رشد می‌کنند.
دو خواهر دو قلو به خانه رفتند و در یک تخت خواب خوابیدند . آنها همچنان با هم در یک تخت می خوابند، و یکدیگر را کیپ در آغوش می گیرند.
بیمارستان زمانی که متوجه اثر "نجات بخش" گذاشتن این دو نوزاد در کنار یکدیگر شد، از آن پس در مقررات خود تغییر بوجود آورد و هم اکنون تمامی دو قلوها؛ حتی چند قلوها را در یک تخت و یاانکوباتور در کنار هم و نزدیک هم می‌خوابانند.
.دکتر مارک کتز (Mark Katz, M.D)، عضو L.A. Shanti's Advisory Board می‌نویسد:" ...در آغوش گرفتن،می‌تواند در محدوده ذهنی یک فرد تغییراتی را ایجاد نماید و به آنها از لحاظ پزشکی کمک کند. بالاتر از همه اینکه، در آغوش گرفتن،هیچگونه عوارض جانبی، ندارد و شما برای گرفتن چنین مداوایی، احتیاج به رفتن نزد دکتر ندارید."
در آغوش گرفتن، (Hug) داروی خوبی است. در این حرکت، انرژی منتقل می‌شود و فرد در آغوش گرفته شده تقویت روحی و عاطفی می‌شود. شما برای بقا در زندگیتان به یکبار در آغوش گرفته شدن ، برای حفظ و حراست از زندگیتان به 8 بار در آغوش گرفته شدن و برای رشد و نمو به12 بار در آغوش گرفته شدن در روز نیاز دارید.

پوست بزرگترین اندام بدن است و این اندام احتیاج به مراقبت های لازم و خوبی را دارد. یک Hug می‌تواند که قسمت های وسیعی از پوست را پوشش دهد و این پیام را به پوست برساند که "از تو مراقبت می‌شود".
Hug همچنین یک وسیله ارتباطی است، که می‌تواند چیزهایی را بگوید که شما نمی‌توانید در غالب کلمات بیان کنید. نکته بسیار زیبا در مورد Hug اینست که شما نمی‌توانید آنرا یک طرفه به کسی بدهید، معمولا شما آنرا پس می‌گیرید.
|+| نوشته شده توسط ساحل در یکشنبه 23 خرداد1389  |
 تنها ...

از خود نمی پرسی : چرا  

این خسته را آزردمش؟

 

با خود نمی گویی ؟- چرا٬

این مرغک پر بسته را ٬

در دام غم افسردمش ؟

 

اما چرا

عشق تو را

من سال ها در سینه پنهان داشتم

 

وین راز دردآلود را

در دل نهفتم  - آه – تا جان داشتم٬

 

-   این آتش سوزنده را آخر کجا می بردمش؟

|+| نوشته شده توسط ساحل در سه شنبه 4 خرداد1389  |
 تاسوعاي حسيني ...
این بادیه پر زنو اگر می گردد
نوری است که از علقمه بر می گردد

امشب همه جا ز بس سخن از ماه است
انگار زمین دور قمر می گردد

آسمان جلوه ای اگر دارد
از نماز شب قمر دارد

روز میلاد تو همه دیدند
نخل ام البنین پسر دارد

آمدی و حسین قادر نیست
از نگاه تو چشم بردارد

کوری چشم ابلهان حسود
چقدر فاطمه پسر دارد

ای رشید علی نظر نخوری
شهر چشمان خیره سر دارد

دلی به وسعت پهنای عرش بالا داشت
لبی به وسعت مهریه زهرا داشت

اگر به قطره آبی نمانده در دل مشک
ولی کرانه چشمش هزار دریا داشت

هدر نرفت ز پرتاب چله ها تیری امیر
علقمه از بس که قد و بالا داشت

درست وقت نزولش همه نگاه شدند
رشید بود و زمین خوردنش تماشا داشت

                     التماس دعا

|+| نوشته شده توسط ساحل در شنبه 5 دی1388  |
 همواره تويي ...
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خواندم از لابتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی


                                                          فريدون مشيري

|+| نوشته شده توسط ساحل در دوشنبه 23 آذر1388  |
 آدمي دو قلب دارد ...
آدمی دو قلب دارد !


قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر.

قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد

همان که گاهی می شکند

گاهی می گیرد و گاهی می سوزد

گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه

و گاهی هم از دست می رود...


با این دل است که عاشق می شویم

با این دل است که دعا می کنیم

با همین دل است که نفرین می کنیم

و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...



اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.

این قلب اما در سینه جا نمی شود

و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد

این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد

سیاه و سنگ هم نمی شود

از دست هم نمی رود



زلال است و جاری

مثل رود و نسیم

و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند

بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد


این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند

وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد

وقتی تو می رنجی او می بخشد...


این قلب کار خودش را می کند

نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت

نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی



و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند

به خاطر قلب دیگرشان

به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند .

|+| نوشته شده توسط ساحل در دوشنبه 9 آذر1388  |
 
 
بالا